شکوفه‌های پاییز

صفحه رسمی شاعر کتاب شکوفه های پاییز ، محمد ریاضت

شکوفه‌های پاییز

صفحه رسمی شاعر کتاب شکوفه های پاییز ، محمد ریاضت

تو یک طلوعی ، من آن تنگ غروبم

تو چشمه ساری ، من آن خشکیده رودم

تو آن شکوفه‌ای بر شاخساران

من تک درختی بدون ابر و باران

تو خود شروعی ، منم نقطه پایان

تو ناخوانده کتابی ، مرا خوانده فراوان




محمد ریاضت
گله کردیـم پیش تـو ما از بـدی دگران

          ناله بردیم از علفزار ما بـه تیغ خیـزران

گله‌ها و ناله‌ها بیهـوده بـود
         چون‌که ما خوبان بـدادیم در پی مـا بهتران
      
ما بدادیم هرچه بـود دار و ندار
         در رهِ دلبر، رهـا کردیم هـزاران دلبـران


محمد ریاضت

دیگه از خشکی باغان نمی گم

                  دیگه از مرگ چناران نمی گم

میگم از خرّمی فصل خزان 

                  دیگه از سبزی و هم بوی بهاران نمی گم

دیگه در صوت خوش پرنده ها

                  بجز از کرکس و غارغار کلاغان نمی گم

دیگه از دلدادگی ها نمی گم

                  دیگه از این سادگی ها نمیگ م

دیگه از کبوتر و باز نمی گم

                  دیگه از همدل و همراز نمی گم

 

 

محمد ریاضت

چوب خشکـیـم در گذار این زمان پوسیده‌ایم

 

 

آن درخـتـیـم کـه قـُدوم مـوریان بوسیده‌ایم

موریان در ساقـه هم از ریشه ما را می‌خورند

 

 

ما هـنوز در فکر دیـروز با دلی شوریده‌ایم


محمد ریاضت

پس از معرفی کتاب ارزشمند شکوفه های پاییز توسط روزنامه اطلاعات در تاریخ 28 دیماه 
روزنامه مردم سالاری نیز در تاریخ 20 بهمن ماه 1393 در صفحه آخر خود اقدام به معرفی و تمجید از کتاب،با شرح زیر نموده است.

غزل، مناسب‌ترین قالب در شعر فارسی است که برای بیان عواطف‌، احساسات به کار می‌رود‌. از همین روست که هنوز هم بیشترین حجم شعرهای منتشره شده فارسی غزل‌های عاشقانه و لبریز از حس زیبایی‌‌شناسی و زیبادوستی است . کتاب «شکوفه‌های پاییز» گزیده اشعار محمد ریاضت که بین سال‌های 1370 تا 1392 سروده شده یکی از مجموعه‌های شعری است که به همت نشر رادنو اندیش منتشر شده و عموم شعرهایش غزل است‌. محمد ریاضت شاعری است که با آن که از دوران تحصیل در مقطع ابتدایی علاقه‌ای سرشار به ادبیات و شعرسرایی داشته و بارها قریحه ادبی خود را در کلاس‌های دوران مدرسه نشان داده و مورد تشویق معلمان قرار گرفته بود، اما پیش‌از مرگ پدر که در اوان چهل سالگی‌اش اتفاق افتاد محرکی قوی او را به دیار ادبیات سوق نداده بود‌؛ اما این اتفاق چنان بازتابی در روحیه او داشت که پس از آن شعر و غزل بخش بزرگی از زندگی‌اش را تسخیر کرد که بخشی از سروده‌های وی در این کتاب منتشر شده است‌. این کتاب در 136 صفحه در اختیار علاقه‌مندان ادب و شعر قرار گرفته است.

با هم شعری از محمد ریاضت را می‌خوانیم:

چوب خشکیم در گذار این زمان پوسیده‌ایم

آن درختیم که قدوم موریان بوسیده‌ایم

موریان در ساقه هم از ریشه ما می‌خورند

ما هنوز در فکر دیروز با دلی شوریده‌ایم

تا به دیروز شاخ و برگی بس فراوان داشتیم

یادمان رفت دانه ریزیم در زمین روییده‌ایم

پوستمان از تن برون کردند و ما عریان شدیم

بی‌لباس ماندیم و تن راما به رنگ پوشیده‌ایم

مسیر دور و نبود کفش مناسب پای ما

پس دویدیم و برهنه پا طریق پوییده‌ایم

ننوشیدیم جرعه‌ای ما از شراب زندگی

وقت چو کوته بود فقط دیدیم و آن بوییده‌ایم




محمد ریاضت

تو روزگار بی‌کسی

 

 

با این همه دلواپسی

روز را کجا به شب کنیم؟

 

 

شب را چطور سحر کنیم؟

***

تو روزگار بی‌کسی

 

 

بی همدم و هم‌نفسی

سگ‌ها به ما محرم‌ترند

 

 

هم گربه‌ها همدم‌ترند

پس نبرید این گربه‌ها

 

 

هم نکشید سگ‌های ما







محمد ریاضت

دیگه از خشکی باغان نمی‌گم

 

 

دیگه از مرگ چناران نمی‌گم

می‌گم از خرّمی فصل خزان

 

 

دیگه از سبزی و هم بوی بهاران نمی‌گم

دیگه در صوت خوش پرنده‌ها

 

 

بجز از کرکس و غارغار کلاغان نمی‌گم


محمد ریاضت

تو همزادی،پریزادی ندانم

تو بندی یا که "آزادی"، ندانم


نفس چون میرود،بی تو نیاید

تو دردی یا که درمانی، ندانم


همه تشویش من باشد به خلوت 

میروی تو یا که میمانی ، ندانم


تو گنجی یا مرا رنجی،ندانم

تو ناقوس یا که آهنگی ، ندانم


تو هم شفاف و هم سختی به هر دم

تو شیشه یا که از سنگی ، ندانم


هزار و یک سوال بی جوابی

دلم گویدکه یکرنگی،ندانم



محمد ریاضت

یاد اون روزا بخیر، اون پریروزا بخیر

یاد لـمپا روی کرسی، یاد گرد سوزا بخیر

یاد اون نونای سنگک یاد تافتونا بخیر

یاد بارون و عبور از زیر ناودونا بخیر

یاد شیری، یاد اون لبو فروش دوره گرد

نونیمون روی سرش نون رو میاورد دم در

یاد گـُرگـَم به هوا، هم بازی الک دولک

قصه بابابزرگ از مکتب و چوب و فلک

***
یاد اون روزا بخیر، اون پریروزا بخیر    
    یاد اون آب حوضیا و اون لحاف دوزا بخیر

 

 

محمد ریاضت

در این روزها دگر هیچ کس کسی را دوست ندارد
 

 

 

 

 

نـوای نی دگـر آن نـالـه‌ی جانسوز نـدارد
 

 

 

به هر کس می‌رسی نالان و سرگردان خویش است
 

 

 

 

 

که عمر رفته‌اش چیزی به جز افسوس ندارد
 

 

 

 در این روزها شکوفه از درختان در گریز است
 

 

 

 

 

درختان ساکتـنـد و آن شکوفـه در ستـیـز است
 

 

 

درختان می‌شوند لخت و شکوفه خود به نسیان
 

 

 

 

 

نداند که شکوفه بی درختان هیچِ هیچ است

 

 

 


 

 

 

 

محمد ریاضت

تـو گل لاله و هم کوکب رویـیده بـه روی چمنی

 

 

سبدی از گل یاس، هم که تو خود باغ پر از یاسمنی

خنده افسونگر تـو چون گل ناز، نگاه تو نرگس باز

 

 

تو همان شقـایـق شکفته بـر صحرا و دشت و دمنی




محمد ریاضت